سینمای ایران » چشم‌انداز1396/11/20


فيلم‌ها و جشنواره و چشم‌انداز پیش‌رو

گزارش و بررسی سی‌وششمین جشنواره فیلم فجر و فیلم‌هایش - 9

 

ديوار كوتاه

شاهين شجرى كهن

با نگاهی به فیلم‌های نمایش داده شده در اين هفت‌هشت روز مى‌توان به چشم‌اندازى هرچند نسبى از وضعيت كلى سينما و كيفيت سال پيش‌رو رسيد. البته نحوه‌ی انتخاب فيلم‌هاى اين دوره و رويكرد برگزاركنندگان جشنواره در مواجهه با فيلم‌هاى هنرى و خاص به گونه‌اى بوده كه نمى‌توان موجوديت سينماى ايران را در آثار حاضر در جشنواره جستجو كرد، ولى به هر حال جشنواره فجر بازتابى از وضعيت موجود است و سطح كلى فيلم‌هاى توليدشده در طول سال را نشان مى‌دهد. وقتى ويترين جشنواره از فيلم‌هاى تراز اول و توجه برانگيزى كه موج ايجاد كنند و كيفيت‌شان فراتر از چون‌و‌چرا باشد خالى است، احتمالاً به اين معناست كه در اكران آينده نيز برگ برنده‌اى از جنس فروشنده يا ابد و يك روز در كار نخواهد بود و سينماى ايران جولانگاه فيلم‌هاى متوسط و خوب و معمولى خواهد ماند؛ مگر اين‌كه مثل امسال، آثار پرستاره و پرسروصداى تجارى مطرح شوند و با فروش‌هاى ميلياردى‌شان رونقى به گيشه بدهند، يا فيلمى خارج از آثار ارائه شده به جشنواره در صدر بنشيند و معادله را عوض كنند.

جشنواره امسال ضيافت فيلم‌هاى متوسط و قابل قبولى است كه هر كدام ويژگى‌هاى مثبتى دارند اما هيچ يك كامل و چشمگير نيستند كه در فهرست انتخاب‌ها بدون مدعى صدرنشين شوند. جاى خالى يك درباره الى... كه تنور جشنواره را گرم كند و دوست و دشمن را به واكنش وادارد و سرمنشأ مجادله‌ها و بحث‌هاى پرحرارت شود به شدت احساس مى‌شود. اغلب فيلم‌هاى اين دوره مولفه‌هاى فنى و اجرايى استانداردى دارند، فيلم‌بردارى و طراحى صحنه و بازى‌هاى‌شان باكيفيت است، حتى در مواردى سكانس‌هاى سخت و پيچيده دارند و سطح تكنيكى‌شان بسيار بالاست، ولى همچنان فقدان وجوه دراماتيك و كم‌مايه بودن قصه بلاى جان بيش‌تر فيلم‌هاست. بدون قصه‌هاى جذاب و درگيركننده، كوشش و هزينه سازندگان فيلم و حتى چربدستى و مهارت كارگردان و فيلم‌بردار و بازيگر بى‌نتيجه مى‌ماند و فيلم از سطح مشخصى فراتر نمى‌رود. به اين ترتيب اغلب فيلم‌هاى اين دوره، پوست را خراش مى‌دهند ولى زخمى عميق و مانا به جان تماشاگر نمى‌زنند و تأثير احساسى و فكری‌شان نيز به سرعت از بين مى‌رود. شايد به همين دليل انتخاب فيلمى كه با فاصله و بدون منازع در صدر فهرست برگزيدگان قرار بگيرد چنين دشوار به نظر می‌رسد.

در بين چند فيلم اين دوره، مضامين و چهارچوب‌هاى موضوعى مشتركى به چشم مى‌خورد كه شكل خاصى از تأثيرپذيرى فيلم‌سازان از اوضاع جامعه را بازتاب مى‌دهند: شخصيت‌هاى مؤنث در بيش‌تر فيلم‌ها زنانى دردكشيده و توسرى خورده تصوير شده‌اند كه روى لبه تيغِ فقر و فحشا قدم مى‌زدنند و براى رسيدن به ساده‌ترين حقوق اجتماعى‌شان بايد بجنگند. تهران به صورت هيولايى دودزده تجسم شده كه آدم‌هايش را در هزارتوى شلوغ و پرخطر خيابان‌ها و محله‌هايش گير می‌اندازد و كم‌كم به موجوداتى خشن و افسرده تبديل‌شان مى‌كند. شخصيت‌ها معمولاً تضادها و شكاف‌هاى عميق هويتى را نمايندگى مى‌كنند و هر يك نماينده‌ى يك سوى معادله‌اى ناهمگون هستند، سنت يا مدرنيته، فقر يا ثروت، بخشش يا انتقام... تصويرى كه از فضاى اجتماعى ترسيم مى‌شود عموماً تلخ و تيره است و اخلاقيات جامعه نيز زير سايه‌ى سنگين مصلحت رنگ مى‌بازد. رازها و دروغ‌هايى كه براى حفظ آبرو پنهان نگه داشته شده‌اند يا وضعيت‌هاى غيرانسانى و آزاردهنده‌اى كه به نيت مصلحت انديشى تحميل مى‌شوند نقطه‌ى آغاز چند قصه است و آدم‌ها در اين ميان بايد زير فشار سنگين عرف و قانون و اخلاقيات رايج، بين آزادانديشى فردى و مصلحت اجتماعى دست به انتخابى پرهزينه بزنند. طبيعتاً بر چنين بسترهاى سخت و جدى و سياه و سفيدى، طراحى قصه و نزديك شدن به وجه سرگرم‌سازى سينما دشوارتر است و از همين زاويه، ارتباط با انبوه مخاطبان معمول سينما هم چالشى بزرگ خواهد بود. بسيارى از فيلم‌هاى اين دوره، فارغ از بحث قصه‌گويى و شخصيت‌پردازى، آثارى دغدغه‌مند هستند. يعنى اصلاً ايده‌ى ساخت‌شان محملى براى مطرح كردن يك موضوع اجتماعى يا اخلاقى بوده و در بافت نهايى‌شان نيز اصالت با موضوع است نه روايت داستانی.

از لحاظ ساختار و اجراى تكنيكى، فيلم‌ها در دو دسته‌ى كلى قرار مى‌گيرند: آثارى چون به وقت شام و تنگه‌ى ابوقريب كه كارگردانى و وجوه بصرى‌شان بسيار چشمگير است و سكانس‌هاى سخت و پركار كم ندارند، و درام‌هاى جمع‌و‌جورى مثل هايلايت و عرقِ سرد كه موقعيت‌هايى خانوادگى را تصوير مى‌كنند. استفاده‌ى روزافزون از جلوه‌هاى ويژه‌ى رايانه‌اى و فراوانى نماهاى سى جى و تكنيك پرده‌ى سبز باعث شده فيلم‌ها الگوهاى ساختارى متفاوتى را تجربه كنند كه در سينماى ما كم‌تر سابقه‌ى كاربرى دارند. براى ساخت فيلمى مثل چهارراه استانبول تا همين چند سال پيش بايد لوكيشن و فضاى خارجى و بخشى از محيط واقعه بازسازى مى‌شد و دكور سنگينى مى‌ساختند، ولى اكنون تمام اجزاى صحنه پشت كامپيوتر اضافه مى‌شوند و فيلم سر‌و‌شكلى باورپذير می‌يابد. همين طور به وقت شام كه بخشى از هيجان و انرژى درونى‌اش را مديون جلوه‌هاى بصرى ماهرانه و واقعى است. اين يك مسير تازه است و قطعاً در آينده قواعد توليد و حتى سرمايه‌گذارى در سينماى ايران را عوض خواهد كرد.

با توجه به سطح بالاى فنى عموم فيلم‌ها، هيأت داوران سخت‌ترين كار را در گزينش افراد برتر هر رشته خواهند داشت. تماشاى چندين فيلم در محدوده‌ى زمانى كوتاهى به اندازه‌ى يك دهه‌ى سينمايى، ناگزير ريسك خطا را بالا مى‌برد و احتمال اين‌كه كار بعضى از فعالان رشته‌هاى مختلف از چشم‌ها پنهان بماند وجود دارد. به طور كلى مى‌توان گفت كه سينماى ايران سرشار از نيروهاى كاربلد و عوامل حرفه‌اى است، اما براى تشخيص اين‌كه كدام افراد در كارشان بهترين‌اند بايد صبور و دقيق بود و فيلم‌ها را بيش از يك‌بار تماشا و تحليل كرد. جشنواره در ادامه‌اش قطعاً پرتنش‌تر و داغ‌تر پيش مى‌رود و حاشيه‌هاى همين دو روز اخير هم نشان دهنده‌ى مستعد بودن فضا براى درگيرى و التهاب است. قدرى آرامش و طمأنينه، و تمركز بيش‌تر روى وجوه تخصصى فيلم‌ها، می‌تواند نقشه‌ی راه اطمينان بخشى براى عبور از گردنه‌هاى دشوار پيش‌رو و رسيدن به مقصد باشد. اين دوره از جشنواره فجر هم می‌گذرد، ولى سينماى ايران بيش از هر زمانى نياز به آرامش دارد و جشنواره می‌تواند منادى و مظهر اين آرامش باشد.

 

تولد یک ستاره با هیولایی دوست‌داشتنی!

محمدسعید محصصی

شاید من کمی دیر این را اعلام می‌کنم و شاید هم به وقت باشد، هرچه هست دیگر باید گفت که با نوید محمدزاده یک ستاره متولد شده است. محمدزاده را از لرزاننده چربی (محمد شیروانی) به خاطر دارم. در آن فیلم آوانگارد و متأسفانه دیده‌نشده، او هرچند نقش دوم را هم ندارد، اما به‌واسطه‌ی همان حضور کوتاه و به‌مدد لحن سرد و شکاک و همواره حق‌به‌جانب، شخصیت ملموس یک مأمور امنیتی را می‌آفریند.
نوید محمدزاده با ترکیبی از خونسردی، لحن‌های متفاوت، فیزیک به‌ظاهر نچسب به یک ستاره‌ی سینما، چهره‌ی نه‌چندان زیبا، قابلیت بالای چهره‌اش برای گریم‌های متفاوت، چشم و در واقع نگاه مؤثر که باعث تجلی شخصیت در ظاهر بازیگر می‌شود و تلاش برای درک و عرضه‌ی شخصیت‌های به‌شدت متضاد، یک ستاره‌ی نوظهور آفریده است، بی‌بروبرگرد.

البته این شاید به سلیقه‌ی نگارنده برمی‌گردد که در میان این همه بازیگر خوش‌سیما در جهان، همفری بوگارت را که هرچه بود زیبایی خاصی نداشت، برترین بازیگر همه‌ی تاریخ می‌شمارد؛ اما مانند او بسیارند کسانی که به برتری و یگانه بودن بوگارت اعتقاد راسخ دارند. حالا محمدزاده را بگذارید در کنار بهرام رادان، پژمان بازغی، محمدرضا گلزار و ده‌ها بازیگر مرد و زن زیبارو و جذاب؛ قدر مسلم از نظر جذابیت و زیبایی ظاهری در برابر آنان چندان حرفی برای گفتن ندارد، اما چه می‌شود که محمدزاده هر جا که حضور می‌یابد نقشی چشمگیر و دریادماندنی ایفا می‌کند؟

ناهید (آیدا پناهنده) از این نظر مثال خوبی است؛ هر دو بازیگر اصلی دیگر فیلم یعنی ساره بیات و پژمان بازغی چهره‌ی جذاب و زیبایی دارند اما حضور محمدزاده در نقش بسیار منفی‌اش به او برتری خاصی بخشیده است. حالا در فیلم مغزهای کوچک زنگزده (هومن سیدی) با این‌که بازیگران باتجربه‌تر از محمدزاده تلاش خوبی برای خلق آن فضای هاویه‌گون کرده‌اند، محمدزاده حضوری دریادماندنی دارد. ترکیب عجیبی که او از پرخاش و خونسردی طلبکارانه در نگاه و لحن کلامش ایجاد کرده، درک جالبی که او از آن چهره‌پردازی خاص با آن نشان داغ روی پیشانی‌اش دارد، نقش را با همه‌ی ترس و نفرتی که در تماشاگر ایجاد می‌کند، خاطره‌انگیز کرده است. محمدزاده باعث می‌شود چنین شخصیت هیولاواری را که سیدی ساخته است، با تمام درجات خاکستری‌اش پرورده شود، تا به حدی که تماشاگر گاه احساس کند این هیولا را دوست هم دارد. خب! ستاره به چه می‌گویند دیگر؟

 

دو برداشت کوتاه درباره جشنواره فیلم فجر

سیمرغِ مکمل از گریمش پیداست؟!

فاضل ترکمن

یکی از اشتباه‌های معمول یا بی‌توجهی‌های اساسی جشنواره فیلم فجر در انتخاب بهترین نقش‌های مکمل است. اغلب این طور رسم شده است که سیمرغ نقش مکمل را به‌خصوص درباره بازیگران زن به چهره‌هایی که پیش از این صرفاً در شمایلی خوش‌چهره، خوش‌تیپ و متمول ظاهر شده‌اند و حالا دست‌برقضا چهره‌پردازی/ گریم سختی دارند، اهدا می‌کنند! یعنی داوران به جای کیفیت و عمق بازی، اغلب مرعوب چهره‌پردازی‌ سنگین و بازی‌های اغراق‌شده در این بخش می‌شوند. نمونه‌ها زیادست، اما از بارزترین آن‌ها می‌توان به اهدای سیمرغ بهترین نقش مکمل زن به مهتاب کرامتی در بیست (عبدالرضا کاهانی) و در مقابل بی‌توجهی به بازی بی‌نظیر فرشته صدرعرفایی با آن‌ نگاه‌های گیرا و کنش‌ها و واکنش‌های درجه‌یک اشاره کرد.

این مقدمه را گفتم که برسم به بازی لیلی رشیدی در عرقِ سرد ساخته‌ی سهیل بیرقی. لیلی در نقش پانته‌آ آل‌داود یک نقش مکمل ممتاز را به نمایش گذاشته است؛ بدون اغراق و بزرگ‌نمایی و بسیار زیرپوستی و به‌اندازه. از این جهت امیدوارم امسال هیأت داوران جسارت و دقت بیش‌تری در انتخاب اسامی نامزدهای بهترین بازیگر نقش مکمل زن و در نهایت اهدای سیمرغ بلورین در این بخش داشته باشد.

سؤال بعدی لطفاً!
نشست رسانه‌ای فیلم‌ها که هر سال در کاخ جشنواره و پس از نمایش فیلم مورد نظر انجام می‌شود، هنوز و همچنان بی‌نظم، بی‌رویه و دچار حواشی فراوان غیرسینمایی است. در واقع بعد از گذشت 35 دوره از این جشنواره و آغاز دوره‌ی سی‌وششم هیچ سیاست و برنامه‌ریزی درست و دقیقی در این باره انجام نشده است. به نظر می‌رسد برای اصلاح این روند نیاز به حضور افرادی متخصص و بدون حب‌وبغض و جانب‌داری‌های سیاسی برای جمع‌آوری سؤال‌ها از قبل باشد، تا نشست پرسش‌وپاسخ به جای یک میزگرد علمی و سینمایی تبدیل به یک جنجال رسانه‌ای صرف و حاشیه‌ای نشود که اغلب به‌ضرر عوامل فیلم تمام می‌شود. چرا که هستند خبرنگارانی که هر سال بدون نگاه سینمایی و حتی بدون این‌که نام آشنایی در حوزه‌ی خبرنگاری یا نقدنویسی سینما داشته باشند، در این نشست‌ها حضور پیدا می‌کنند و با سؤال‌های غیرسینمایی جلسه را دچار اعوجاج و نگاه مسئولان به فیلم را دچار بدبینی می‌کنند؛ از جمله جلسه‌ای که درباره عرقِ سرد برگزار شد و خبرنگاری با وجود اعتراض همه‌ی حضار و بی‌قراری مسئولان فیلم، بدون این‌که سؤال مشخصی داشته باشد (و حتی مجری برنامه محمود گبرلو نیز به این قضیه اشاره کرد) با صحبت‌هایی در خصوص فمینیستی‌بودن فیلم و با نگاهی مردسالارانه که وقتی یک مرد به خواستگاری یک زن می‌رود یعنی باید مطیع او باشد، قصد ایجاد مزاحمت برای اکران فیلم در داخل و خارج از کشور را داشت که البته لیلی رشیدی در پاسخ صریحی به او گفت: «هیچ دلیلی نیست که از قوانین عقب‌افتاده‌ی سنتی حمایت شود.» نشست رسانه‌ای در هر جشنواره‌ای از مهم‌ترین بخش‌هاست که باید با حضور خبرنگاران و منتقدان متخصص و سؤال‌های تخصصی برگزار شود و از نقاط ضعف جشنواره فیلم فجر که باید به فکر اصلاح آن بود، سیاست‌گذاری غلط این نشست‌هاست.

 

سرو زیر آب (محمدعلی باشه‌آهنگر)

مهمتر از جنگ

ارسیا تقوا

فیلم گرچه همه‌ی صفحه‌های متعددی را که می‌گشاید تمام‌وکمال سامان نمی‌دهد، اما حس کلی فیلم که درک دغدغه‌ی یک جماعت منتظر پیکر عزیزشان است سرانجام در‌می‌آید. فضا، زمان و مکان، ما را با روایتی مربوط به سی سال قبل آشنا می‌کند؛ یک قصه‌ی مملو از جزییات همراه با فضاسازی‌ موجهی از ستاد معراج در زمان جنگ‌.
ما با آدم‌هایی آشنا می‌شویم که با دقت و وسواس می‌خواهند خانواده‌ها را نه به عزیزان‌شان که به کالبد بی‌جان آن‌ها برسانند. در کنار این موقعیت عجیب و ناملموس، آشنایی با شخصیت‌هایی که با دیدگاه‌های مختلف کنار هم گرد آمده‌اند باعث می‌شود خود را در بحبوحه‌ی آن موقعیت حس کنیم و کم‌کم با آن فضای غریب آشنا شویم.

پس از معارفه‌ی شلوغ اولیه درگیر دغدغه‌های ریز و درشت آدم‌ها می‌شویم. اولش به خودمان می‌گفتیم رزمنده‌ای که جان عزیزش را از دست داده است، این همه تلاش و تقلا برای رساندن پیکرش به خانواده‌ مگر چه فایده‌ای دارد؟! ولی با گذشت زمان با منطق روایت همگام می‌شویم و این همه تلاش و زحمت برای‌مان معنا پیدا می‌کند. شعارهای‌مان در تنوره‌ی عمل، رنگ و نگاه دیگری پیدا می‌کند. باور می‌کنیم هدفی که این همه برایش تلاش می‌کنند ارزشش را دارد و حتی زمان‌هایی قابل ستایش است.

قطعه‌های جزیی ولی مرتبط با هم وقتی در انتها کنار هم جفت‌وجور می‌شوند، علاوه بر متقاعد کردن ما دریچه‌ی دیگری از سیاهی دردناک عواقب جنگ را به روی‌مان می‌گشاید‌. ما در فیلم شاهد پشت صحنه‌ی جنگ بودیم، اما همین فضا هم سخت دردناک و غیرقابل تحمل است و باشه‌آهنگر با وجود گنگی‌هایی که در پرداخت روایتش دارد هم‌چون شخصیت‌هایش در ستاد معراج با تلاشی ستودنی حرفش را - ولو افتان‌وخیزان - به مقصد می‌رساند.

 

لاتاری (محمدحسین مهدویان)

فاز1 و فاز2

محمد شکیبی

درام عاشقانه‌ی میان‌مایه‌ی لاتاری شروعش را با یک روایت کم‌وبیش مستعمل و تکراری و دلخوشی‌های جوانانه‌ی دو دلباخته‌ی آس‌وپاس اما امیدوار و آرزومند بنا می‌گذارد با مشتی گرفتاری‌های روزمره و گرفت‌وگیرهای متداول آن‌ها. دو جوانی که از ملزومات شروع زندگی مشترک فقط اشتیاقش را دارند و فاقد امکانات مادی و فیزیکی‌اش هستند و طبعاً موانع بین اشتیاق‌شان و واقعیت‌ها بسیارند.

اما فیلم‌ساز به همین دستمایه اکتفا نمی‌کند و از سکانس‌های یک‌سوم نهایی فیلم تغییر لحن می‌دهد؛ و از جایی به بعد پای چند نفر از رزمندگان قدیمی و میانسال به داستان باز می‌شود که در گذر ایام با حفظ مختصات مشترک رزمندگی هر کدام به شیوه و سلوک رفتاری متفاوتی باور دارند. طبعاً درونمایه داستان لاتاری با ورود این گروه از شخصیت‌ها به فاز جدیدی می‌رسد و روایت جنایی جوان‌های تقریباً حاشیه‌نشین ماجرا به مسائل و معضل‌های جهانی و منطقه‌ای پیوند داده می‌شود و پای دلارهای نفتی و شیوخ عیاش و تروریست‌های خاورمیانه و حمایت مالی و نظامی داعش و... به میان می‌آید و تفاوت ارزیابی هر کدام از آن‌ها از شرایط جهانی و منطقه‌ای و راه و روش و باور و عملکرد هر کدام در این شرایط جدید بحث‌ها و جدل‌های دامنه‌داری را بین‌شان ایجاد می‌کند و هر کدام به‌نوعی در صدد دور زدن راهکار پیشنهادی هم‌رزمان سابق خود هستند و واقعه‌ای پرسروصدا و عالمگیر را سبب می‌شوند. انتقام‌های مکتبی برون‌مرزی آن جوان یک‌لاقبا به همراهی چند رزمنده که منتقد جدی روش‌های همدیگرند، داستان معمولی عاشقانه‌ی اول فیلم را در حاشیه قرار می‌دهد.

 

خجالت نکش (رضا مقصودی)

در ستایش بچه

علی شیرازی

خجالت نکش فیلم قراردادهاست؛ یعنی قرار و مدارهایی موقتی و گاه طولانی (تا پایان فیلم) که فیلم‌ساز می‌خواهد به کمک آن‌ها داستان مفرحش را پیش ببرد و خنده‌ای بر لب تماشاگر بنشاند. البته خنده‌گرفتن چندان هم به سطح ختم نمی‌شود و گاه طنزهای تودرتوی فیلم‌نامه تماشاگر را به عمق هم می‌برد.
این‌که یک فرد روستایی فقط و فقط به سبب اعلام یک خبر از رادیو در سال 1372 مبنی بر ضرورت کنترل جمعیت به پزشک مراجعه کند و به‌اصطلاح «لوله‌های خود را ببندد» و بیست سال بعد هم در اتفاقی برعکس دوباره تصمیم جدی بر بچه‌دار شدن بگیرد و با وجود احتمال بسیار بسیار کمی که در موفقیت این عمل «بازگشت» وجود دارد دوباره صاحب فرزند شود(!) همه و همه از همان قراردادهایی می‌آید که به قول شاعران جزو اختیارات شاعری (و در این‌جا فیلم‌سازی) است!

مقصودی هم در طراحی و اجرای این قراردادها کم‌تر دچار اغراق و گنجاندن المان‌های گل‌درشت در خجالت نکش می‌شود و نتیجه‌اش هم می‌شود فیلمی که بدون حضور مثلاً رضا عطاران (و چند سلبریتی زن که همیشه در فیلم‌ها همراهش هستند و آهنگ و ترانه‌ی دهه‌شصتی و...) می‌تواند تماشاگر را با خود همراه کند و مدام بخنداند. نگاه کنیم به نخستین سکانس حضور سه پسر زن و مرد اصلی داستان که وقتی بزرگ شده‌اند هر سه به شهر رفته‌اند و حالا که در اثر تلفن دایی (سام درخشانی) برای عیادت مادرشان به روستا آمده‌اند هر سه را با هیبت‌هایی کاریکاتوری (و کاملاً امروزی و شهری‌شده) در یک قاب می‌بینیم. اصلاً ترکیب و تفاوت چهره این سه (یکی با موهای لَخت و بور و عینک ته‌استکانی، دومی با ظاهری نسبتاً ساده و سومی هم با موهای بلند و بسته‌شده و البته چشم‌هایی گرد و قلنبه) خودش بهترین نمای «معرف» و نشانه‌ای از بزرگ شدن و «توسعه» آن‌هاست. بماند که دوتا از این پسرها ازدواج هم کرده‌اند و همسران‌شان را هم پس از مدت‌ها با خود به ده آورده‌اند. فیلم‌ساز اما به این تیپ‌سازی هم بسنده نمی‌کند و برای هر سه پسر (به‌خصوص کوچک‌تری که دایی به خاطر موهایش او را «سیم ظرف‌شویی» خطاب می‌کند!) اکت‌ها و دیالوگ‌های مناسب و از همه مهم‌تر بامزه‌ای تدارک دیده است که در بزنگاه‌های مختلف اجرا می‌کنند.

مثال دیگر شخصیت سیف‌الله (خادم مسجد روستا) است که فردی کم‌حواس و فراموشکار است و در لحظه‌ای که نوزاد زوج فیلم (احمد مهران‌فر و شبنم معززی) به امانت به دستش افتاده و برای خلاصی آن را به دیگری سپرده است، به‌یک‌باره می‌بینیم با یک عتاب پدر نوزاد غش می‌کند (البته به شیوه خودش!) و این ویژگی غشی‌بودن در یکی‌دو جای دیگر هم به کمک فیلم و درآمدن این شخصیت می‌آید. این ظرافت‌ها به فیلم خاصیتی چندلایه داده است و با وجود ظاهر «تلویزیونی» خجالت نکش از آن فیلمی جذاب و شادی‌آفرین ساخته است. فراموش نکنیم که مقصودی و یارانش بدون اندیشیدن به مؤلفه‌های ثابت فیلم‌های به‌اصطلاح کمدی، در حدود یک دهه اخیر توانسته‌اند از چنین معبر سختی به‌سلامت بگذرند و فیلمی روستایی، بدون چهره و رقص و آواز را در ستایش بچه خلق کنند. آن هم بچه‌هایی امروزی که مطالبات خاص و برای نسل ما عجیب‌وغریب خودشان را دارند و بیش‌تر خانواده‌ها از پس یکی‌شان هم برنمی‌آیند و آن وقت در فیلم بر داشتن چندتا از آن‌ها تأکید می‌شود و پدر داستان برای داشتن یک بچه آن همه به آب‌وآتش می‌زند! طنز عمیق خجالت نکش هم دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شود.

 

شعله‌ور (حمید نعمت‌الله)

یک تهیه‌کننده بالقوه

محسن بیگ‌آقا

چند سال قبل، نویسنده یک روزنامه به صداوسیما تاخت که چرا فیلم خشن نشان می‌دهد و سلامت ذهنی مخاطب را در نظر نمی‌گیرد. وقتی فهمیدم موضوع نوشته یک فیلم مهم وسترن کلاسیک تاریخ سینماست، از این نگاه غیرسینمایی تعجب کردم. معیارهای سینمایی را نمی‌توان با دنیای بیرونی سنجید و به‌سادگی ژانری را که آندره بازن کامل‌ترین ژانر سینما خوانده زیر سؤال برد. شعله‌ور نیز مانند آرایش غلیظ یک وسترن نوین است با ویژگی‌هایی مانند دنیای مردانه و حاشیه‌ای‌بودن زنان، گروهی که گرد شخصیت اصلی شکل می‌گیرد و سرانجام خشونت، حسادت و بی‌عاطفگی برخی شخصیت‌ها.

چنان که انتظار می‌رفت، بعد از فیلم ساده و - نسبت به آثار دیگر فیلم‌ساز به لحاظ تولید - بی‌دردسر رگ خواب باز هم حمید نعمت‌الله به دنیای خاص خودش و مهم‌ترین اثرش آرایش غلیظ برگشت. به مقوله‌ی‌ فیلم جاده‌ای، سفر، خباثت و حسادت، نقشه کشیدن برای یکدیگر و... هنر فیلم‌ساز باز هم توجه به لحظه‌های عاطفی و عکس‌العمل‌های شخصیت‌ها در میان شلوغی حیرت‌انگیز فضا و صحنه است. البته هنر دیگر فیلم‌ساز حل شدن ماهرانه در فضای بومی و خودی‌کردن افراد بومی فیلم است که در سینمای ایران نمونه‌های زیادی ندارد. اتفاقاً این جنبه‌ی درونی از فیلم می‌توانست بر حاشیه‌های ظاهری دیگرش بچربد که منجر به اعتراض‌های بومی شد. بگذریم که صحنه‌هایی از فیلم اصلاً تبلیغ گردشگری در این منطقه هم هست!

حسن دیگر شعله‌ور استفاده از مکان‌ها و حادثه‌های دشواری مانند کارگاه ساختمانی روی داربست یا فیلم‌برداری زیرآب است که اتفاقاً هدفمندند و جایگاه دراماتیکی در فیلم دارند و به جزییات‌شان توجه شده است. شعله‌ور نهایت همکاری آهنگ‌ساز و خواننده با کارگردان و فیلم است. موسیقی فیلم شاید به لحاظ تلفیق با سازها و تم بومی، به اعتقاد نگارنده بهترین کار نعمت‌الله است. پرداختن مفصل به دو وجه از فیلم که شامل بازی‌هایی از جنس متفاوت و فیلم‌نامه‌ی دقیق و به‌تدریج بازشونده است، بماند برای نمایش عمومی فیلم.   

نکته آخر این‌که به نظرم پیش از کارگردان، نعمت‌الله یک تهیه‌کننده و هماهنگ‌کننده‌ی حرفه‌ای برای به ثمر رساندن پروژ‌ه‌های عظیم و دشوار به لحاظ تولید (پروداکشن) در سینمای ماست. او نباید سینمای ایران و فیلم‌سازان جوان و نیازمند حمایت را از این توانایی و قابلیت محروم کند. همان طور که میدان دادن به او پس از چند بار دستیار کارگردانی، به موفقیت فیلمی مانند بوتیک و یک کشف جدید انجامید.

 

امپراتور جهنم (پرویز شیخ‌طادی)

دلت خوشه‌ها!

ارسیا تقوا

کاش می‌شد زمان را به عقب برگرداند و صحبت‌های سناریست فیلم هنگام‌ پاسخ به این پرسش‌های تهیه‌کننده را شنید: مثلاً این‌که خلاصه قصه‌ی شما چیست؟ حرف حساب فیلم کدام است؟ مخاطب فیلم کیست؟ چه کسی برای تماشای این فیلم که در فرانسه با کلی هزینه قرارست، ساخته شود حاضر به پرداخت پول بلیت است؟ از آن مهم‌تر چه‌جوری می‌توانیم علی نصیریان با کلی اعتبار را برای بازی در همچین فیلمی متقاعد کنیم؟!

نمونه‌های این سؤال‌ها هر سال برای تعدادی از فیلم‌ها از سوی عوام پرسیده می‌شود ولی تجربه نشان داده است که از سوی خواص پاسخی نیست؛ شاید چون از اساس قراری به پاسخ‌گویی نیست. فیلم‌هایی رها در زمان و مکان و سفارشی که حتی اهداف سیاسی کوتاه‌مدت را هم برآورده نمی‌کند تا چه برسد به این‌که کسی را به چیزی متقاعد کنند یا تلنگری به باوری بزنند.

به‌راستی با این فیلم که قرار است در آن پَستی و رذالت داعشی بودن نشان داده شود، کسی در جایی از دنیا پیدا می‌شود که به ما دست‌مریزاد بگوید؟! و اگر پاسخ این باشد که این فیلم‌های سینمایی به نیت مخاطب و اکران ساخته نمی‌شوند، آن وقت نباید گله کرد که مگر سیستم عریض‌ و طویل دولتی ما جایی برای بازرسی ندارد؟! امپراتور جهنم مثل به وقت شام سفارشی است اما به دلیل غوطه‌وری در جغرافیایی بی‌هویت، در عمل و بر خلاف کار حاتمی‌کیا، نیت و هدف سازندگان را برآورده نمی‌کند؛ و سؤال آخر این دست فیلم‌ها که در آن یک علی نصیریان داریم که بین قاضی شارع، بزرگ‌آقا و سرکرده داعش بودن معلق است، بیش‌تر وجهه‌ی ما را بد نشان می‌دهند یا خانه پدری، آشغال‌های دوست‌داشتنی و عصبانی نیستم!؟

 

کانال تلگرام ماهنامه سینمایی فیلم:

https://telegram.me/filmmagazine

آرشیو

سینماهای تهران


سینمای شهرستانها


آرشیوتان را کامل کنید


شماره‌های موجود


خبرنامه

به خبرنامه ماهنامه فیلم بپیوندید: