ساختهی جدید حاتمیکیا ورای تمام جنجالهای منجر به توقیف پنج ساله و روکش سیاسیاش، روایتگر عشقی نابههنگام است که از مردی درونگرا و محتاط، مردی ملتهب و درگیر میسازد و این درگیری بیش از آنکه تقابل عشق و وظیفه باشد، نوعی خوددرگیری است. شهاب 8 پیش از آنکه روبهروی وظیفه و بعد مافوقش بایستد، نبردی درونی را پشت سر میگذارد و در نهایت روبهروی خودش میایستد. کسی که شاید زمانی عشق زمینی را به سخره میگرفته، اینک خودش با چنین سرعتی در آن دستوپا میزند و در مسیر این استحاله، از روی نبایدهایی رد میشود که روزگاری دنیای انزوای او را ساخته است. فرق شهاب 8 با حاج کاظم آژانس شیشهای هم درست همینجاست. حاج کاظم در نهایت آرمان و اعتقادش را بر تمام عشقهای این دنیاییاش ترجیح داد، اما مرد دنیای به رنگ ارغوان عشق را انتخاب میکند و در این مسیر تمام داشتههایش را بر باد میدهد؛ اما ارغوان در این میان تنها نظارهگر است. در هیچ صحنهای صریح و واضح، واکنش او را در برابر عشق شهاب 8 نمیبینیم و تمام آنچه که او را به این مرد نزدیک میکند نیازش به حمایت است و تا انتها نیز شهاب 8 برای ارغوان در حد یک حامی باقی میماند. در هر صورت این عدم واکنش صریح و مستقیم او میتواند نتیجهی بیاعتمادی او به جماعت مرد باشد. پدری که در حساسترین مرحلهی زندگی رهایش کرده و جوانی که از اعتماد او سوءاستفاده میکند، میتواند دلیل موجهی بر این بیاعتمادی باشد.
میان نقدهایی که به دستمان میرسد، جستهگریخته، یادداشتهایی از همراهان گرامی دربارهی چندوچون این صفحه نیز داریم که هم گلایهآمیز هستند و هم مشفقانه. پیش از این اعلام کردهایم اگر پیرامون صفحهی «نقد خوانندگان» و شیوههای نگارش نقد فیلم دیدگاه و نکتهای دارید، برای ما بنویسید. حالا در این شماره میخواهیم به یکی از نامههای رسیده بپردازیم و برخی حرفهای همراه پرکارمان، کامبیز شایانفر را ارزیابی کنیم. او در مطلب نسبتاً مفصلی نکتههایی را گوشزد کرده که جای درنگ دارد. از جمله مینویسد: «...نوشتهاید که نقدهای خواندنی و بهروز برایمان ارسال کنید. من البته با شما موافقم که ماهنامه، قرار است به فیلمهای روز(تر) بپردازد اما شما به من بگویید کدام فیلمها؟ ...
آن سال برف سنگینی باریده بود و سرمای کُشندهای بود و سفیدی تند پشتبامها و کوه و زمین چشم را میزد و من دوازده یا سیزده سالم بود. شاید سال 1331 بود.
دوسه هفته یک بار پنجشنبهها من و مادرم به میهمانی خالهام ـ رحیله خاله ـ میرفتیم و شب همانجا میماندیم تا جمعهشب که برمیگشتیم به خانهمان ـ به خانهی خاله گیسو. خانهی رحیله خاله را خیلی دوست داشتم و شب قبلش خوابم نمیبرد تا پنجشنبه زودتر برسد و برویم به آنجا. خانهشان حوالی تپههای بهجتآباد بود. تکافتاده و دوروبرش نساخته مانده و پر از تپههای پوشیده از بوتههای کوتاه. بالای تپه که میایستادیم زیر پایمان تا تپهی بعدی خالی بود و گود. چشماندازمان تا دوردست گسترده میشد تا برسد به خانههای کوتاه گلی نیمهویرانهای که بیخانمانها با دست خودشان ساخته بودند و تصرف کرده بودند زمینها را و در آنها با مشقت و فقر زندگی میکردند. اما خانهی خاله رحیله فاصله داشت با آن خرابآباد و تکیه کرده بود به شهر اصلی و مرزی بود میان اینجا و آنجا. خانهی تازهساز تروتمیزی بود از آجر بهمنی و حیاط و باغچه و حوض و شیلنگ.